[شماره 18]
خیلی دیر بیدار شدم
اولش گفتم بیخیال روتین پوستی و چیزای دیگه مستقیم برم پای درس
بعدش حس کردم باید به مامانم زنگ بزنم و غر بزنم یکم
زنگ زدم اما برعکس همیشه وقتمو نداشت و تو راه بیمارستان واسه دیدن خواهرش بود
خالم خیلی گناه داشت
هیچ وقت واسه خودش زندگی نکرد و الان داره به یه درس عبرت واسه بقیه تبدیل میشه
که ببین فلانی پس انداز کرد واسه آینده از خودش زد ولی تهش چی شد؟
آدم خیلی مهربونیه
فقطم نسبت به خودش خسیس بود نه برای بقیه از سهم خودش میزد
امیدوارم زودی خوب بشه
خلاصه که قطع کردم و با خودم گفتم اگه دیشب شب خوبی نبود
دلیل نمیشه امروزمو بخاطرش خراب کنم
روتین پوستیمو انجام دادم مسواک زدم
صبحانه که نه ظهرانه رو آماده کردم و دارم در کنارش ذهنمو با نوشتن خالی میکنم
دیشب قلب و دست چپم شایدم معدم خیلی درد میکرد و تیر میکشید
آقا چیکار کرد؟ میگفت این حالتو میبینم حال منم بد میشه
و گذاشت رفت تو اون اتاق بعدش که نصف شب بیدار شدم بهش چشم غره رفتم
دو دقیقه اومد پیشم و پا شد رفت بیرون کله سحر
برای خودش صبحونه آش داغ گرفته بود نوش جان کرده بود و من به چپش بودم
مگه تو برای موفقیت یا حال خوب به ایشون نیاز داری؟
خیر قبل از ایشونم من زندگی خودمو داشتم
پس خیلی در مورد هر رفتارش اورثینک نکن در حد درک خودش عمل کرده
بیخیال خب؟
امروز باید جزوه سوالاتو تموم کنم و بشینم جمع بندی کنم
فقط امروز و فردا رو فرصت دارم
ادامه بده جا نزن و تموم تلاشتو بکن تو میتونی خب؟
اونم دوستم نداشته باشه خودم که خودمو دوست دارم
و مهم همینه
🍀Tags: او# اندر احوالات وی
