[شماره 58]

امروز سرش داد زدم

با تموم وجود

اصلا هم برام مهم نبود که فامیلاش از دعوای ما با خبر بشن یا نه

خسته شدم

این شوهر داری نیست بچه داری

اینکه تایم آماده شدنمو واسه خودت بگیری

خودت آماده بشی بری دم در بعد بگی بیایین دیگه

بقیه تو همون تایم آمادن و فقط من مثل جن شدم

نه میکاپی نه ضد آفتابی نه حتی موهامو شونه کردم بخاطر تو

این یعنی چی

مگه بچه ای

لباساتو شستم جمع کردم گذاشتم پیشت

از زمین برشون نمیداری؟

چلاقی؟

*نصف عصبانیتم بخاطر دیشبه

چون مریض شدم و حتی نیومد بهم سر بزنه

آخر شب که دید بیدار شدم اومد پیشم

مثل یه وسیله ای که خرابه و نیاز به تعمیر داره

وقتی میبینه درست کار نمیکنه بیخیالش میشه

درست عین یه وسیله باهام رفتار میکنه

تحمل همه چیز برام سخت شده


🍀Tags: او

🍀 جمعه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۴ 🍀 11:12 🍀 گندم 🍀 🍀